به مناسبت سوختن هارد کامپیوترم !! - †¨¨° جيگــــــــرتو °¨¨†   کپی برداری بدون اجازه ی جیگرتو خیلی خیلی ممنوع است نقطه

 

 


۱٩ فروردین ۱۳۸٤

به مناسبت سوختن هارد کامپیوترم !!

( آخه هارد بیچارم سوخته بید )

 

ظهر بود . من و تقی و نقی و جعفر و صغری و شوکت داشتيم کرمای باغچه رو متر می کرديم که يکدفعه ديديم اقاجون عين کسی که زيرش اتيش روشنه ، پريد تو خونه و با خوشحالی فرياد زد : بچه ها امروز کامبيز مياد . به کسی نگی لپام گل افتاد . ننه م به زورمجبورم کرد تقی و نقی و جعفر و صغری و شوکت رو بخوابونم بعدشم خودش بازم به زور منو خواب کرد . با صدای اقاجون از خواب پريدم . داشت از کامبيز تعريف ميکرد بعد منو صدا زد تا برم ببينمش . تا به کامبيز رسيدم دست و پام شل شد نه اصلا انگار دست و پامو گم کردم اخه خيلی خوشگل و باحال بود . که ديدم خيلی دارم ضايع ميکنم خودمو جمع و جور کردم و از اتاق رفتم بيرون . ولی تو دلم آشوبی بود اصلا انگار قلبمو کندن و گذاشتن پيش اون . خلاصه ما همه به حضور کامبيز عادت کرديم . هميشه سر بازی با کامبيز با هم دعوا داشتيم و من دلم نمی خواست کسی بهش نزديک بشه واسه همينم شبا يه جايی می خوابيدم که مواظبش باشم . من خيلی باهاش کلنجار می رفتم و تو سرو کلش ميزدم و ننم هميشه دعوام ميکرد و می گفت : دختر اينقدر به اين زل نزن چشات چپ ميشه ها . بعد از جيغش که من بهش ميخنديدم يه لنگه دمپايی رويه دار نوش جان ميکردم . ولی همش به يه نظر ديدين کامبيز می ارزيد . ولی ننه م چقدر بهش ميرسيد .  اقا جون که ديگه نگو . تا از سر کار ميرسيد به جای اينکه حال مارو  بپرسه ميگفت : کامبيز آقا چطوره ؟ جاش خوبه ؟ (چه اقايی هم به نافش ميبست !! ولی من نفهميدم چرا آقا کامبيز ؟ ) .  تا يه روز قاطی کرد و اين صغری ورپريده  هم با جارو زد  تو سرش اون بيچاره هم چپ شد و دراز به دراز افتاد و ديگه بلند نشد . من اينقدر گريه کردم چشام شد مثل بشقاب آقا جون . اونو بردنش و کامبيز ، کامبيز عزيزم از ياد همه رفت جز من . و من سالهاست با خاطره اش زندم چون هيچ کامبيزی مثل اول نشد ولی آخرش نفهميدم اسمش کامبيز بود يا کامپيوتر ؟  فکر کنم کامپيوتر بود  !!!

خودم| نظر شما () | +

 

[ MaNzEl | AsHgHaLi | PeCh pEcH ]