عشق... - †¨¨° جيگــــــــرتو °¨¨†   کپی برداری بدون اجازه ی جیگرتو خیلی خیلی ممنوع است نقطه

 

 


٤ دی ۱۳۸٢

عشق...

اینكه تمام عشقت رو به كسي بدي  تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كار رو

 

بكنه پس انتظار عشق متقابل رو نداشته باش فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم توي

 

قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده..

 

داستان زير رو کامل بخونيد ......از خوندنش پشيمون نمی شين.....                                          

                                    

 

                                    روزي روزگاري

 

 روزي روزگاري  در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي

 

زندگي مي كردن.

 

خوشبختي . پولداري.عشق.دانايي. صبر.غم.ترس.شهوت.شجاعت و......هر كدام به 

 

روش خود مي زيستند.تا اينكه يه روز .........

 

دانايي به همه گفت:هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنين چون به زودي آب اين جزيره رو

 

خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد.

 

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و به آب

 

انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

 

روز حادثه همه چيز از يه طوفان بزرگ شروع شد و همه به سرعت سوار قايقها شدند

 

و جزيره رو ترك كردند .

 

در اين ميان (عشق) هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه

 

حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و (وحشت) را نگه داشته

 

بودند و نمي ذاشتن اون سوار قايق بشه .(عشق) سريع برگشت و قايقش رو  به

 

حيوانها و (وحشت ) زنداني شده داد .همه سوار شدن ولي ديگه جايي براي عشق

 

نبود.

 

قايق رفت و (عشق) تنها در جزيره ماند.

 

جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود او

 

نمي ترسيد زيرا (ترس) در جزيره نبود .اما نياز به كمك داشت فرياد زد از همه

 

احساسها كمك خواست .

 

در همان نزديكي دوستش( پولداري) رو ديد و گفت: (پولداري ) عزيز به من كمك كن!!  

 

(پولداري) گفت: متاسفم قايق من پر از شمش و طلاست و جاي خالي ندارد..

 

(عشق) رو به قايق (غرور )كرد:من رو نجات مي دي؟

 

(غرور) گفت:هرگز...تو خيسي و مرا خيس مي كني..

 

در اين بين (خوشگذراني)و(بيكاري) از كنارش گذشتند ولي از آنها كمك نخواست!!

 

از دور (شهوت) را ديد و گفت :من رو نجات ميدي؟

 

(شهوت)پاسخ داد:هرگز.....برو به درك...سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري....

 

(عشق)كه نمي تونست نا اميد باشه رو به سوي خدا كرد و گفت:خدايا....منو نجات بده...

 

ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد زد:نگران نباش  من به كمكت مي

 

آيم..............(عشق) انقدر آب خورده بود كه نتونست خودش رو نگه داره و بيهوش

 

شد............

 

وقتي به هوش اومد با تعجب خودش رو در قايق (دانايي) يافت....آفتاب در حال طلوع

 

بود و جزيره آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد چون امتحان نيت قلب احساسها به

 

پايان رسيده بود .

 

(عشق) برخاست و از (دانايي) تشكر كرد ولي (دانايي) گفت:من شجاعتش را

 

نداشتم كه به سمت تو بيايم......(شجاعت)هم از من خيلي دور بود كه از او كمك

 

بخواهم......پس مي بيني كه ما بدون تو اتحاد لازم را نداشتيم.....توحكم فرمانده بقيه

 

احساسها را داري ..

 

(عشق)با تعجب گفت:پس اون صداي كي بود كه به من گفت به نجاتت مي آيم؟؟؟

 

(اگه گفتين كي بود؟؟)

 

(دانايي)گفت:او زمان بود......

 

(عشق)با تعجب گفت:زمان؟؟؟...(حتما شما م تعجب كردين؟!!!)

 

دانايي لبخندي زد و گفت : بله.....(زمان)...چون فقط (زمان) است كه لياقتش را دارد تا

 

بفهمد كه........((عشق)) چقدر بزرگ است...........

 

                       ......................................................      

منبع

 

خودم| نظر شما () | +

 

[ MaNzEl | AsHgHaLi | PeCh pEcH ]