سیاه گیسو می رود ( شب يلدا ) - †¨¨° جيگــــــــرتو °¨¨†   کپی برداری بدون اجازه ی جیگرتو خیلی خیلی ممنوع است نقطه

 

 


۳٠ آذر ۱۳۸٥

سیاه گیسو می رود ( شب يلدا )

من راستی اندوهگین آن کودکم که از سرمای شب و از پوسته های هندوانه می فهمد دیشب ، شب یلدا بوده است .

 

 

Yalda

 

 

دلش نمی آید گیسوان سیاهش را جمع کند . سوسوی چراغ ها نگین موهای شبقش هستند . دلش میخواهد بماند . همه فهمیده اند که او امشب بیشتر می ماند ، تا آنجا که می تواند می ماند ، بیشتر از شبهای دیگر . همه جمع شده اند ؛ شعر می خوانند ، انار دانه می کنند ؛ از شبهای طولانی زمستان های پیش میگویند و او مشتاق شنیدن است و بیش از همه مشتاق شنیدن نام خویش . وقتی اسم خویش را از مردم میشنود حس میکند وجود دارد . نفس راحتی میکشد ؛ خودش را جمع و جور میکند ؛ گیسوی آشفته اش را جمع میکند و راهی میشود .

 

خودم| نظر شما () | +

 

[ MaNzEl | AsHgHaLi | PeCh pEcH ]