کوتـــــــاه کوتاه - †¨¨° جيگــــــــرتو °¨¨†   کپی برداری بدون اجازه ی جیگرتو خیلی خیلی ممنوع است نقطه

 

 


٧ دی ۱۳۸٤

کوتـــــــاه کوتاه

من راستی اندوهگین آن کودکم که از سرمای شب و از پوسته های هندوانه می فهمد دیشب ، شب یلدا بوده است . ( از اینترنت )

 

 

.·¯`··._.· `·.¸¸.·¯`··._.·`·.¸¸.·¯`··._.· `·.¸¸.·¯`··.

 

 

 

سیاه گیسو می رود

 

دلش نمی آید گیسوان سیاهش را جمع کند . سوسوی چراغ ها نگین موهای شبقش هستند . دلش میخواهد بماند . همه فهمیده اند که او امشب بیشتر می ماند ، تا آنجا که می تواند می ماند ، بیشتر از شبهای دیگر . همه جمع شده اند ؛ شعر می خوانند ، انار دانه می کنند ؛ از شبهای طولانی زمستان های پیش میگویند و او مشتاق شنیدن است و بیش از همه مشتاق شنیدن نام خویش . وقتی اسم خویش را از مردم میشنود حس میکند وجود دارد . نفس راحتی میکشد ؛ خودش را جمع و جور میکند ؛ گیسوی آشفته اش را جمع میکند و راهی میشود . ( آزاده جعفری )

 

 

بر گرفته شده از هفته نامه امرداد

خودم| نظر شما () | +

 

[ MaNzEl | AsHgHaLi | PeCh pEcH ]