†¨¨° جيگــــــــرتو °¨¨†   کپی برداری بدون اجازه ی جیگرتو خیلی خیلی ممنوع است نقطه

 

 


۳٠ آذر ۱۳۸٥

سیاه گیسو می رود ( شب يلدا )

من راستی اندوهگین آن کودکم که از سرمای شب و از پوسته های هندوانه می فهمد دیشب ، شب یلدا بوده است .

 

 

Yalda

 

 

دلش نمی آید گیسوان سیاهش را جمع کند . سوسوی چراغ ها نگین موهای شبقش هستند . دلش میخواهد بماند . همه فهمیده اند که او امشب بیشتر می ماند ، تا آنجا که می تواند می ماند ، بیشتر از شبهای دیگر . همه جمع شده اند ؛ شعر می خوانند ، انار دانه می کنند ؛ از شبهای طولانی زمستان های پیش میگویند و او مشتاق شنیدن است و بیش از همه مشتاق شنیدن نام خویش . وقتی اسم خویش را از مردم میشنود حس میکند وجود دارد . نفس راحتی میکشد ؛ خودش را جمع و جور میکند ؛ گیسوی آشفته اش را جمع میکند و راهی میشود .

 

خودم| نظر شما () | +

 

۱٧ آذر ۱۳۸٥

تو نباشی پیشم ، من بی تو ویرونم

این چند روز اتفاقهای عجیب و غریبی داره میفته .

 

پسر تا حالا به این پخمگی و بی دست و پایی ندیده بودم . !!!! 

شماها دیدین ؟؟

 

 

 

خانه         بی تو

خالی...سرد...

 

 

ازم پرسید : منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ؟

گفتم زندگیمو .

بعدش قهر کرد و رفت ولی نمیدونست که خودش همه ی زندگیم .

 

 

از من فرار کرد...چشمان مات را به من بیقرار دوخت...

لبخند پرتمسخر او قلب من شکست...

رو برگرفت و رفت...

از من فرار کرد...

بس کن...دگر مگو...افسانه وفا...افسانه دروغ قرون گذشته را...

افسانه خیال جفا دیدگان عشق...

جز او کسی نچید...گلهای نو شکفته عشق و جوانیم را...

جز او کسی نریخت...زهر جفا به جام می زندگانیم...

 

 

 

دريغا که حال 

تنهايی

از درون

تهی ام ميکند.

نفرين به واپسين شب 

که همراهت 

به ديدار تو شتافت!

نفرين!...

خودم| نظر شما () | +

 

[ MaNzEl | AsHgHaLi | PeCh pEcH ]