†¨¨° جيگــــــــرتو °¨¨†   کپی برداری بدون اجازه ی جیگرتو خیلی خیلی ممنوع است نقطه

 

 


٢٦ فروردین ۱۳۸٤

قاطی ، پاتي

کاش در دنیا 3 چیز وجود نداشت

 1 . غرور                 2. عشق                3. دروغ

اون وقت کسی از روی غرور به عشقش دروغ نمی گفت .

 

 

تنها ترین صدا در شبهای من صدای توست ، تنها تو هستی در نیمه شب صورتم را نوازش می کنی ، تنها دلیل شب بیداریه من تو هستی ؛ با تو هستم ای    پشه .

 

 

 

 

10 metgarm . 9karetim. 8tablakootim. 7tire babatim . 6she mashinetim .

5ere khoonatim . 4keretim. 3lolaye vojoodetim . 2roshkatim . 1i oomad ba ejaze , bye 

 

 

 

SHabi be yade to az khab paridam , didam nesfe shabe dobare khabidam

 

 

 

از کامپیوترم بیشتر دوست دارم ؛ تو بهترین امیدهارو تو قلب من install  کردی - عکس تو در Background  کامپیوترم قرار دارد - تو روی قلب من با ملایمت click  می کنی - عشق را در زندگی من reset  کرده و نهایتاً تمام غمهایم را SHift delete  می نمایی - من هر کجا باشم قلبم به تو Connect  است - عشق تو قلب و مغز مرا Hack  کرده و نام تو را در جای جایه وجودم register  نموده است - امیدوارم همیشه On line  باشی !

از وقتی رفتی ، عاشق کامپولوترم ( همون کامپیوتر ، یا همون کامبیز خودمون )  شدم ( چیکار کنم اینم یه جور عاشقیه دیگه )

 

 

 

کسی رو که باهاش خندیدی خیلی زود فراموش میکنی وای امکان نداره کسی که با اون و روی شونه هاش گریه کردی از یاد ببری

 

 

_ گفتم بیا دلبر من ، گفتی خفه ! گفتم بیا پهلوی من ، گفتی خفه ! گفتم بیا عاشقتم دوست دارم ، گفتی خفه !  گفتم تو همسرم میشی ؟ تو وصله تنم میشی ؟ گفتی آره ... گفتم خفه !!!!!!

 

خودم| نظر شما () | +

 

۱٩ فروردین ۱۳۸٤

به مناسبت سوختن هارد کامپیوترم !!

( آخه هارد بیچارم سوخته بید )

 

ظهر بود . من و تقی و نقی و جعفر و صغری و شوکت داشتيم کرمای باغچه رو متر می کرديم که يکدفعه ديديم اقاجون عين کسی که زيرش اتيش روشنه ، پريد تو خونه و با خوشحالی فرياد زد : بچه ها امروز کامبيز مياد . به کسی نگی لپام گل افتاد . ننه م به زورمجبورم کرد تقی و نقی و جعفر و صغری و شوکت رو بخوابونم بعدشم خودش بازم به زور منو خواب کرد . با صدای اقاجون از خواب پريدم . داشت از کامبيز تعريف ميکرد بعد منو صدا زد تا برم ببينمش . تا به کامبيز رسيدم دست و پام شل شد نه اصلا انگار دست و پامو گم کردم اخه خيلی خوشگل و باحال بود . که ديدم خيلی دارم ضايع ميکنم خودمو جمع و جور کردم و از اتاق رفتم بيرون . ولی تو دلم آشوبی بود اصلا انگار قلبمو کندن و گذاشتن پيش اون . خلاصه ما همه به حضور کامبيز عادت کرديم . هميشه سر بازی با کامبيز با هم دعوا داشتيم و من دلم نمی خواست کسی بهش نزديک بشه واسه همينم شبا يه جايی می خوابيدم که مواظبش باشم . من خيلی باهاش کلنجار می رفتم و تو سرو کلش ميزدم و ننم هميشه دعوام ميکرد و می گفت : دختر اينقدر به اين زل نزن چشات چپ ميشه ها . بعد از جيغش که من بهش ميخنديدم يه لنگه دمپايی رويه دار نوش جان ميکردم . ولی همش به يه نظر ديدين کامبيز می ارزيد . ولی ننه م چقدر بهش ميرسيد .  اقا جون که ديگه نگو . تا از سر کار ميرسيد به جای اينکه حال مارو  بپرسه ميگفت : کامبيز آقا چطوره ؟ جاش خوبه ؟ (چه اقايی هم به نافش ميبست !! ولی من نفهميدم چرا آقا کامبيز ؟ ) .  تا يه روز قاطی کرد و اين صغری ورپريده  هم با جارو زد  تو سرش اون بيچاره هم چپ شد و دراز به دراز افتاد و ديگه بلند نشد . من اينقدر گريه کردم چشام شد مثل بشقاب آقا جون . اونو بردنش و کامبيز ، کامبيز عزيزم از ياد همه رفت جز من . و من سالهاست با خاطره اش زندم چون هيچ کامبيزی مثل اول نشد ولی آخرش نفهميدم اسمش کامبيز بود يا کامپيوتر ؟  فکر کنم کامپيوتر بود  !!!

خودم| نظر شما () | +

 

[ MaNzEl | AsHgHaLi | PeCh pEcH ]