†¨¨° جيگــــــــرتو °¨¨†   کپی برداری بدون اجازه ی جیگرتو خیلی خیلی ممنوع است نقطه

 

 


٢۸ دی ۱۳۸٢

:: رنج کشيدن ::

رنج کشیدن از برای آنکه دوست می داری..

 

.برای ((آنکه)) دوست میداری چه شیرین است.

 

دوست داشتن هرچند سرشار از انتظار باشد...

 

خالی از نومیدی باشد شیرین است...

 

دوست داشتن دردناک است...اما دردی ست خوشایند که غذای روح توست...و

 

از قضا...دوستت دارم!!

 

خودم| نظر شما () | +

 

٢٧ دی ۱۳۸٢

:: فريدون مشيری ::

زهر شيرين

 

 ترا من زهر شيرين خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اينت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گيری

به غير از زهر شيرينت نخوانم

تو زهری.زهر گرم سينه سوزی

تو شيرينی.که شور هستی از توست

شراب جام خورشيدی.که جان را

نشاط از تو.غم از تو.مستی از توست

 

 

 

خودم| نظر شما () | +

 

٢٦ دی ۱۳۸٢

معرفی يک سايت ...

به سایت آینه حتما سر بزنید ضرر نمی کنید

خودم| نظر شما () | +

 

٢٦ دی ۱۳۸٢

دلم تنگه...

دلم تنگه...

 

نگاهم می کنی...اما به سردی...نه تنها من!...تو هم دنیای دردی...میدونم....

 

اما نخواه از من که گناهتو ببخشم....

 

تو خوب میدونی با دلم چه کردی؟!!

 

خودم| نظر شما () | +

 

٢۳ دی ۱۳۸٢

دوست دارم ...

دوست دارم از گذشته تا هنوز ....

خودم| نظر شما () | +

 

٢٠ دی ۱۳۸٢

دلتنگ توام!!....

تو رو به باد سپردم...به این امید که هوای آشنات دیگه بر نگرده....

 

به تنهایی رهسپار شدم و خرامیدن یادم رفت....

 

هنوز هم گهگاهی که باد می وزه....بوی تو رو می آره...

 

و من ناخوداگاه...تورو نفس میکشم....و وجودم از تو پر میشه....

 

بوی تو هم منو دوست داره..اما خود تو!!!....نمی دونم!!...

 

تو رو به اون سپردم...و دست یاری ایزد مهربان و توانا و یکتا....

 

تورو به عشق و دوستی اون سپردم...

 

و اکنون دلتنگ توام!!....

 

خودم| نظر شما () | +

 

۱۸ دی ۱۳۸٢

دستای تو ( دارِيوش )

 ای که بيتو خودمو تکو تنها ميبينم هرجاکه پاميذارم تو رو اونجا ميبينم

يادمه چشمای تو پردرد و غصه بود قصه غربت تو قدر صد تا غصه بود 

 

ياد تو هرجاکه هستم بامنه داره عمره منو آتيش ميزنه 

 

توبرام خورشيدبودی توی اين دنيای سرد

گونه های خيسم دستای تو پاک ميکرد 

 

حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب 

چرا بی صدا شده لب قصه گوی تو

.......................................

 

ياد تو هرجاکه هستم بامنه داره عمره منو آتيش ميزنه 

 

دستای تو   از آلبوم چشم من

 

خودم| نظر شما () | +

 

۱٦ دی ۱۳۸٢

به ياد ويگن ....

بردي از يادم دادي بر بادم

 

با يادت شادم

 

دل به تو دادم در دام افتادم

 

از غم آزادم

 

دل به تو دادم فتادم به بند

 

اي گل بر اشك خونينم بخند

 

سوزم از سوز نگاهت هنوز

 

چشم من باشد به راهت هنوز

 

چه شد آن همه پيمان كه از ان لب خندان

 

بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن

 

كي آيي به برم اي شمع سحرم

 

در بزمم نفسي بنشين تاج سرم

 

تا از جان گذرم

 

پا به سرم نه جان به تنم ده

 

چون به سر آمد عمر بي ثمرم

 

نشسته بر دل غبار غم زان كه من در ديار غم

 

گشته ام غم گسار غم

 

اميد اهل وفا تويي رفته راه خطا تويي

 

آفت جان ما تويي

 

بردي از يادم دادي بر بادم

 

با يادت شادم

 

دل به تو دادم در دام افتادم

 

از غم آزادم

خودم| نظر شما () | +

 

۱٤ دی ۱۳۸٢

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ...

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ؛، ديدي پر زد و رفتش

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ؛، ديدي پر زد و رفتش

 

دل بسه گريه نكن ،ديگه رفت صداش نكن

 

از تو قاب پنجره ، بیخودی نگاش  نكن

 

ديگه همرنگ تو نيست ديگه دل تنگ تو نيست

 

ميدونه يه ذره عشق تو دل سنگ تو نيست

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش ... اينو بهت كي گفتش

 

بهت ميگف ميرم جاي ، كه قدرم و بدونن

 

باسه رنگ نگاهم تا سحر غزل بخونن

 

اينقدر اين پا و اون پا ، اومدي از تو بريدش

 

ديدي كبوتر عشق تو از قفس پريده

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش

 

دل بسه گريه نكن ،ديگه رفت صداش نكن

 

از تو قاب پنجره ديگه رفت صداش نكن

 

ديگه همرنگ تو نيست ديگه دل تنگ تو نيست

 

ميدونه يه ذره عشق تو دل سنگ تو نيست

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش ...

 

بهت ميگف ميرم جاي ، كه قدرم و بدونن

 

باسه رنگ نگاهم تا سحر غزل بخونن

 

اينقدر اين پا و اون پا ؛؛ اومدي از تو بريدش

 

ديدي كبوتر عشق تو از قفس پريده

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش

 

ديدي امروز و فردا كردي رفتش ، پر زد ، ديدي پر زد و رفتش

 

 

( شادمهر )

 

خودم| نظر شما () | +

 

۱٢ دی ۱۳۸٢

هوس ....

خواهم بگيرم عاشقانه دو دست تو را به دست

لب بر لب تو گذارم ,  نگار من !

خواهم به شهر ياس و شقايق سفر كنيم

با شكر عطر بلوغ آشنا شويم

خواهم كه تنگ به آغوش گيرمت

شب را به روی شانه ی پر مهر تو سر كنم

خواهم كه چشم بدوزم به چشم تو

در موج پر تلاطم نگهت غوطه ور شوم

در پيچ پيچ خم گيسوان تو

ره گم كنم و باز ... سرگشته تر شوم

زيبای من !

برای رسيدن به كوی تو

هيچم هراس از خطر و زخم پای ,  نيست

اينك تمام ترس من اين است :

بر شور و اشتياق درونم

نام هوس بگذاری !...

خودم| نظر شما () | +

 

۱٠ دی ۱۳۸٢

استوار باش ...

استوار باش چون كوه، روشن باش چون آفتاب،
زمزمه كن چون نسيم... بخروش چون دريا.. مستور باش چون شب..
نيايش كن چون فلك وانسان باش چون انسان.. اشرف مخلوقات

 

 گرفته شده از

خودم| نظر شما () | +

 

۱٠ دی ۱۳۸٢

کريسمس

سلام دوستان کریسمس مبارک

و از همه کسانی که به من سر میزنن ممنونم

 

خودم| نظر شما () | +

 

۱٠ دی ۱۳۸٢

خيال ...

حالا ديگه تو رو داشتن خياله

 

دل اسير آرزوهای محاله

 

غبار پشت شيشه ميگه رفتی

 

ولی هنوز دلم باور نداره

 

حالا راه تو دوره،دل من چه صبوره

 

کاشکی بودی و ميديدی،زندگيم چه سوت و کوره

 

آسمون از غم دوريت، حالا روز و شب ميباره

 

ديگه تو ذهن خيابون منو تنها جا ميذاره

 

خاطره مثل يه پيچک می پيچه رو تن خستم

 

ديگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم...........

 

خودم| نظر شما () | +

 

٩ دی ۱۳۸٢

گه تا روز قيامت...

گه تا روز قيامت٫داشتنت نباشه قسمت

چشم براه تو می مونم٫بادلی پر از صداقت

اگه با اشکهای گرمم٫دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه٫بعد دنيای دو روزه

اگه نقش قصه ها شی٫مه روی قله ها شی

بری و از من جدا شی٫اگه باشی يا نباشی

 

نه فقط عاشقت هستم  ٫مرهمی رو قلب خسته ام

اين تو ايی که می پرستم٫سرسپرده تو هستم

 

اگه جای تو به اين دل٫همه دنيارو ببخشن

می گذرم از هر چه دارم٫اگه باشی عاشق من

اگه زنجير به پاهام٫اگه قفل و اگه صد بند

می رسم هر جا که هستی٫به تو و عشق تو سوگند

اگه باشی تاجی بر سر٫يا که از ذره ايی کمتر

دل من داغ تو داره٫تا ابد تا روز آخر

 

اگه با يک قلب تب دار٫بشم از عشق تو بيمار

يا وجود عاشقم را٫ببرن تا چوبه دار

اگه زندگی فنا شه٫طعمه خشم خدا شه

يا که در حسرت عشقت٫روحم از بدن جدا شه

اگه قلب و شکستی٫رفتی و از من گسستی

مهربون يا خود پرستی٫هر چه هستی٫هر که هستی ....

 

 

 

نه فقط عاشقت هستم  ٫مرهمی رو قلب خسته ام

اين تو ايی که می پرستم٫سرسپرده تو هستم

 

نه فقط عاشقت هستم  ٫مرهمی رو قلب خسته ام

اين تو ايی که می پرستم٫تو بتی من بت پرستم

 

خودم| نظر شما () | +

 

۸ دی ۱۳۸٢

گل گلدون

گل گلدون من شکسته در باد ...تو بيا تا دلم نکرده فرياد

گل شبو ديگه شبو نميده...كي گل شبو رواز شاخه چيده

 

گوشه ي آسمون پر رنگين كمون...من مثل تاريكي تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره...من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوون من ...از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو...من شدم رودخونه دلم يه مرداب

 

آسمون آبي ميشه اما گل خورشيد...روشاخه هاي بيد دلش ميگيره

دره مهتابي ميشه اما گل مهتاب...رو بركه هاي آب بالا نميره

 

تو كه دست تكون ميدي به ستاره جون ميدي...ميشكفه گل از رخ خاك

تا كه چشمات هم مياد دوستاره كم مياد...ميسوزه شقايق از داغ

 

گل گلدون من ماه ايوون من...از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو...من شدم رودخونه دلم يه مرداب

 

خودم| نظر شما () | +

 

٧ دی ۱۳۸٢

" تقديم به بهترين دوست "

امشب شنیدم که در خواب گریه میکردی .

مگر خواب بد می دیدی؟

آیا کسی به خوابت آمد و تو را به گریه انداخت؟

با من از رویایت بگو

حتی اگر من در آن سهمی نداشته باشم  .

می دانم که هیچکس به اندازه من تو را دوست ندارد

و هیچکس به اندازه من 

از اشک تو در خواب هراسان نیست  .

بگو با من  !

چه کسی هرشب به خوابت می آید؟

چه کسی تو را به گریه می اندازد؟

با من از رویایت بگو

و یقین داشته باش

که عشق من حتی در خواب

از تو مراقبت خواهد کرد

 

 منبع

 

خودم| نظر شما () | +

 

٥ دی ۱۳۸٢

تا حالا ...

تا حالا بهت نگفته بودم . دوست دارم تا ابد دستتو بگيرم و زير بارون راه برم و بلند بلند آواز بخونم .دوست دارم تا ابد سرمو بذارم رو شونه هات و از ته دل زار بزنم .دوست دارم تا ابد بغلم كني و موهامو بو كني و باز دمت گونه هامو بسوزونه . دلم مي خواد تا ابد برام شعر بخوني ، شاملو ، فروغ ، حميد مصدق . دوست دارم تا ابد برايم بنويسي :

مرا سنگ صبوري نيست 

گلي جان با توام 

سنگ صبورم باش 

شبم را روشنايي بخش 

گلي درياي نورم باش  .

دوست دارم تا ابد كنارت باشم و كنارم بموني . ولي اگه قرار باشه بخواي تربيتم كني ، سد راهم بشي ، اون موقعي كه مي خوام بدوم پاهامو ببندي و وقتي مي خوام جيغ بكشم دستت رو محكم فشار بدي روي دهنم تا صدام در نياد ، و آخرشم وقتي ديدي زورت بهم نمي رسه تركم كني ، بهتره همين حالا بري . باور كن اگه اونجوري تركم كني خيلي درد مي كشم . خيلي. باور كن

 

منبع

 

خودم| نظر شما () | +

 

٥ دی ۱۳۸٢

تبريک

ميلاد حضرت عيسی را به همه مسيحيان تبريک ميگم .

 

شاد باشيد.

 

 

خودم| نظر شما () | +

 

٤ دی ۱۳۸٢

عشق...

اینكه تمام عشقت رو به كسي بدي  تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كار رو

 

بكنه پس انتظار عشق متقابل رو نداشته باش فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم توي

 

قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده..

 

داستان زير رو کامل بخونيد ......از خوندنش پشيمون نمی شين.....                                          

                                    

 

                                    روزي روزگاري

 

 روزي روزگاري  در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي

 

زندگي مي كردن.

 

خوشبختي . پولداري.عشق.دانايي. صبر.غم.ترس.شهوت.شجاعت و......هر كدام به 

 

روش خود مي زيستند.تا اينكه يه روز .........

 

دانايي به همه گفت:هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنين چون به زودي آب اين جزيره رو

 

خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد.

 

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و به آب

 

انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

 

روز حادثه همه چيز از يه طوفان بزرگ شروع شد و همه به سرعت سوار قايقها شدند

 

و جزيره رو ترك كردند .

 

در اين ميان (عشق) هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه

 

حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و (وحشت) را نگه داشته

 

بودند و نمي ذاشتن اون سوار قايق بشه .(عشق) سريع برگشت و قايقش رو  به

 

حيوانها و (وحشت ) زنداني شده داد .همه سوار شدن ولي ديگه جايي براي عشق

 

نبود.

 

قايق رفت و (عشق) تنها در جزيره ماند.

 

جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود او

 

نمي ترسيد زيرا (ترس) در جزيره نبود .اما نياز به كمك داشت فرياد زد از همه

 

احساسها كمك خواست .

 

در همان نزديكي دوستش( پولداري) رو ديد و گفت: (پولداري ) عزيز به من كمك كن!!  

 

(پولداري) گفت: متاسفم قايق من پر از شمش و طلاست و جاي خالي ندارد..

 

(عشق) رو به قايق (غرور )كرد:من رو نجات مي دي؟

 

(غرور) گفت:هرگز...تو خيسي و مرا خيس مي كني..

 

در اين بين (خوشگذراني)و(بيكاري) از كنارش گذشتند ولي از آنها كمك نخواست!!

 

از دور (شهوت) را ديد و گفت :من رو نجات ميدي؟

 

(شهوت)پاسخ داد:هرگز.....برو به درك...سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري....

 

(عشق)كه نمي تونست نا اميد باشه رو به سوي خدا كرد و گفت:خدايا....منو نجات بده...

 

ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد زد:نگران نباش  من به كمكت مي

 

آيم..............(عشق) انقدر آب خورده بود كه نتونست خودش رو نگه داره و بيهوش

 

شد............

 

وقتي به هوش اومد با تعجب خودش رو در قايق (دانايي) يافت....آفتاب در حال طلوع

 

بود و جزيره آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد چون امتحان نيت قلب احساسها به

 

پايان رسيده بود .

 

(عشق) برخاست و از (دانايي) تشكر كرد ولي (دانايي) گفت:من شجاعتش را

 

نداشتم كه به سمت تو بيايم......(شجاعت)هم از من خيلي دور بود كه از او كمك

 

بخواهم......پس مي بيني كه ما بدون تو اتحاد لازم را نداشتيم.....توحكم فرمانده بقيه

 

احساسها را داري ..

 

(عشق)با تعجب گفت:پس اون صداي كي بود كه به من گفت به نجاتت مي آيم؟؟؟

 

(اگه گفتين كي بود؟؟)

 

(دانايي)گفت:او زمان بود......

 

(عشق)با تعجب گفت:زمان؟؟؟...(حتما شما م تعجب كردين؟!!!)

 

دانايي لبخندي زد و گفت : بله.....(زمان)...چون فقط (زمان) است كه لياقتش را دارد تا

 

بفهمد كه........((عشق)) چقدر بزرگ است...........

 

                       ......................................................      

منبع

 

خودم| نظر شما () | +

 

۳ دی ۱۳۸٢

اگه ....

اگه ادامه این شعرو بلد هستید به منم بگید

به رهي ديدم برگ خزان

 

 پژمرده ز بيداد زمان .....كز شاخه جدا بود

 

اي برگ ستمديده  ي پاييزيييييييييييي.........آخر تو ز گلشن...ز چه بگريزي؟

 

خودم| نظر شما () | +

 

۳ دی ۱۳۸٢

شاملو

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده.
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست ...
(احمد شاملو)

خودم| نظر شما () | +

 

٢ دی ۱۳۸٢

همسفر....

همسفر تنها نرو,  بذار تا با هم بریم

 

سرنوشتمون یکی,هر دومون مسافریم

 

تازه از راه رسیدم,  هنوزم خسته راه

 

 همسفر تنها نرو,  بذار تا منم بیام

 

وقت دل کندن از این,  شهر و دلبستگی یاست

 

موندم از خونه جدا,  با همه خستگی ها

 

جون به لبهام رسیده,  تا به کی در به دری

 

درد غربت رو تنم,  که بازم باید بری

 

بذار تا خستگی از ,این تن خسته بره

 

وقت دلبستگی از شهر دل بسته بره

 

اگه بذاری بیام,  من میشم سنگ صبور

 

 گوش به قصه هات میدم,  شهر غربت,  راه دور

 

تازه از راه رسیدم,  هنوزم خسته راه

 

 همسفر تنها نرو,  بذار تا منم بیام

 

وقت دل کندن از این,  شهر و دلبستگی یاست

 

موندم از خونه جدا,  با همه خستگی ها

 

جون به لبهام رسیده,  تا به کی در به دری

 

درد غربت رو تنم,  که بازم باید بری

 

بذار تا خستگی از ,این تن خسته بره

 

وقت دلبستگی از شهر دل بسته بره

 

خودم| نظر شما () | +

 

٢ دی ۱۳۸٢

من...

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی: هرگز,هرگز...

پاسخی سخت و درشت...

ومرا غصه این هرگز کشت....

 

خودم| نظر شما () | +

 

٢ دی ۱۳۸٢

بی تو مهتاب شبی ...

بی تو مهتاب شبی ...

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم ازآن  کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی چند بر آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه چند بر این آب نظر کن

 

آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی گذران است

باش فردا که دلت با دگران است

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم ، حذرازعشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم ، نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت

 

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

 

خودم| نظر شما () | +

 

۱ دی ۱۳۸٢

* هدیه *

امروز میخوام یکی از شعر هایی که خودم خیلی دوسش دارم   را براتون بزارم :

 

اگه دستام خالی باشه

اگه باشم عاشق تو

غير دل چيزی ندارم

که بدونم لايق تو

 

دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم

با تموم بی پناهی به تو تکيه داده بودم

 

هر بلایی سرم اومد

همه زجری که کشیدم

همه رو به جون خریدم

ولی از تو نبریدم

 

هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم

 

اگه احساسمو کشتی

اگه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت

به غریبه سر سپردی

 

بدون اینو که

دل من

شده جادو به طلسمت

یکی هست اینور دنیا

که به یادش مونده اسمت

 

خودم| نظر شما () | +

 

[ MaNzEl | AsHgHaLi | PeCh pEcH ]